تاريخ : دوشنبه 26 اسفند1392 | 20:48 | نویسنده : محسن |
اینو یکی از دوستام گفته بزارم

هر اندازه گناهی بزرگ کهنه شود و به حال اختفا باقی بماند سرانجام هنگام مرگ یا بروز خطر، چون فرصت کشف آن فرارسد، به صورت موحشی زهر خود را برجان آدمی می‌ریزد.
ویلیام شکسپیر



تاريخ : چهارشنبه 14 اسفند1392 | 21:1 | نویسنده : محسن |
برای دیدن به ادامه ی مطلب بروید



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه 4 اسفند1392 | 23:36 | نویسنده : محسن |
کسایی که منو میشناسند میدونن که من چیز بدی بهشون تا حالا معرفی نکردم

حالا میخوام یه وبلاگ معرفی کنم میخوام حتما سر بزنید و نظر بدید 

اینم لینکش : برای رفتن به وبلاگ کلیک کنید 



تاريخ : چهارشنبه 18 دی1392 | 16:28 | نویسنده : محسن |

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت...

فرشتگان هر بار سراغش را از خدا می گرفتند
و خدا هر بار به فرشتگان می گفت: می آید؛ من تنها کسی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام که دردهایش را در خود نگه ی‌دارد
و سرانجام گنجشک روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، 
گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود
با من بگو از آنچه سنگینی سینه‌ی توست
گنجشک گفت: لانه ی کوچکی داشتم. آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی کسی‌ام
تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی‌موقع چه بود؟ چه می خواستی از لانه‌ی محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟ ... 
و سنگینی بغض راه بر کلامش بست
سکوتی بر عرش طنین انداز شد
فرشتگان همه سر به زیر انداختند
خدا گفت: ماری در راه لانه‌ات بود، خواب بودی. باد را گفتم تا خانه‌ات را وارونه کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشک خیره در خدایی خود ماند
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه‌ی محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی پرداختی... 
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملکوت خدا را پر کرد...




تاريخ : چهارشنبه 18 دی1392 | 16:24 | نویسنده : محسن |

به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.


امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم


و امیدوار بودم که با من حرف بزنی حتی برای چندکلمه.....

نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد

از من تشکر کنی.

صبحانه خوردی و حواست به من نبود ( که ماه رمضان است )

سپس متوجه شدم که خیلی مشغولی

مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی

و قراری که با دوستت در دانشگاه داشتی.

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی

فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی

و به من بگویی : سلام؛

اما تو خیلی هراسان بودی.....

یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و

برای مدت نیم ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.

بعد دیدمت که از جا پریدی.....

خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی ؛ اما....

...به طرف موبایلت دویدی

به پیامهای دوستانت جواب دادی و ایمیل و فیس بوکت را چک کردی

تا از آخرین اخبار و شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظر بودم...

با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم

که اصلاً وقت نداشتی بامن حرف بزنی

متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،

سرت را به سوی من خم نکردی

تو غروب به خانه رفتی و

به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی

شبکه های ماهواره را یکبار بررسی کردی

و در حال خوردن چیپس و تخمه به نظاره نشستی......

نمی دانم شبکه های ماهواره را دوست داری یا نه؟

در آن چیزهای زیادی نشان می دهند

و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم

و تودر حالی که تلویزیون را نگاه می کردی ، شام خوردی؛

و باز هم با من صحبت نکردی.

موقع خواب...،

فکر می کنم خیلی خسته بودی....

بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.

اشکالی ندارد......

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت

و برای کمک به تو آماده ام.

من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.

حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور بادیگران صبور باشی.

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.

منتظر یک سر تکان دادن...

دعا ، فکر ، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد.

خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.

خب ، من باز هم منتظرت هستم؛

سراسر پر از عشق تو...

به امید آنکه شاید امروزکمی هم به من وقت بدهی.

آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟

اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم.

روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت : خدا



تاريخ : چهارشنبه 18 دی1392 | 16:22 | نویسنده : محسن |
کسایی که منو میشناسند میدونن که من چیز بدی بهشون تا حالا معرفی نکردم

حالا میخوام یه وبلاگ معرفی کنم میخوام حتما سر بزنید و نظر بدید 

اینم لینکش : برای رفتن به وبلاگ کلیک کنید 



تاريخ : چهارشنبه 18 دی1392 | 13:15 | نویسنده : محسن |
این رو یه جا خوندم خیلی خوشم اومد 

اهسته در اینه ی شکسته به خود می نگرم...
زندگی من هم مانند اینه به پایان خود رسیده...
به ارامی مزه ی خونی که از دستانم می چکید را چشیدم،گرم اما تلخ...!!!
شاید قاتل لحظه ها و ادم ها باشم...
اما قاتالان من همان مقتولانم هستم...!!!
اری زمان می گذرد و انسان ها می روند و می ایند...
اما سال ها ست که مردم مرا زنده می دانند!!!
من در حقیقت زنده ام اما در واقعیت مرده ام...
دستانم سرد است و اثار خون را بر جا می گذارد...!!!
بگذار زمان بگذرد...
من که مرده ام ...
پس بگذار شراب خونم را بنوشم...!!!



تاريخ : چهارشنبه 18 دی1392 | 13:13 | نویسنده : محسن |
دوستان من برگشتم بعد از مدت طولانیی که نبودم ... دلم واسه همتون تنگ شده بود




تاريخ : چهارشنبه 18 دی1392 | 13:12 | نویسنده : محسن |
اوپرا سرور فعال 

برای دانلود کلیک کنید

نظر یادت نره



تاريخ : جمعه 8 آذر1392 | 19:27 | نویسنده : محسن |
این وب دوستم بود فقط اومدم ببینم دوستام هستن یا نه در هر صورت ازش اجازه گرفتم شمارم هنوز تو مشخصات باشه خداحافظ دوستان 

راستی در حق این دوستم کم لطفی نکنید چون واقعا دوست خوبیه ایمیلم و جیمیل و شمارم رو مینویسم امیدوارم با هم در ارتباط باشیم 

email:m.khorshidpanah@yahoo.com

gmail:mkh938@gmail.com

09332531964

بای عاشق همتونم ( محسن )



تاريخ : جمعه 31 خرداد1392 | 19:34 | نویسنده : محسن |
اینو یه جا خوندم یعنی واقعا قشنگه ها حقیقتی تلخ که فقط میشه ازش گذشت 

احساس میکنم سیاهی و زشتی چهری اطرافیانم را پوشانده است..احساس میکنم ظلمت سیاهی خیانت دروغ تباهی تا آنجا در قلب اطرافیان و دوستانم فرو رفته است که به شاهرگ هایشان نیز رسیده است.خداوندا!این سرنوشتی که برای رقم خورده است آنچنان تلخ است که دلم می خواهم از ته دل فریاد بزنم و به آن لعنت بفرستم

منبع 



تاريخ : پنجشنبه 30 خرداد1392 | 23:8 | نویسنده : محسن |
دانلود اپرا مینی با سرور فعال فقط و فقط مخصوص دوستان صمیمی من مطلب رمز دار

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 29 خرداد1392 | 16:35 | نویسنده : محسن |
ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت...

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده :

دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم وایساد.

من هم بی معطلی پریدم توش.

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

خیلی ترسیدم!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت طرف دره.

تو لحظه های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم
سوار شده بود!!!؟


گردآوری:گروه سرگرمی سیمرغ



تاريخ : دوشنبه 27 خرداد1392 | 21:21 | نویسنده : محسن |
خه چرا عمه سوسن من که سالهاست ساکن کالیفرنیاست و مولتی میلیاردره و یه دختر داره که شاه کالیفرنیاست و قراره بیاد یه روز منو ازین جا ببره کالیفرنیا و داماد خودش کنه باید یه شخصیت خیالی باشه ؟؟؟

تاريخ : دوشنبه 27 خرداد1392 | 16:18 | نویسنده : محسن |
سلام بیمعرفت ها من برگشتم ولی حتی یه نظر هم نداشتم که نیستی بگذریم 

میخوام دوستای قدیمیم رو دوباره پیدا کنم ولی یه چیزی بگم ( یه شخص خاص داره از اسم من با یه شماره سو استفاده میکنه اینو چند نفری بهم گفتند )

خوووب حالا من دونبال دو نفرم اولیش دوست و داداش گلم محمد رضا یا به قول خودش اوس ممد

دوم دوست خوبم شاهزاده ی نفرین شده  این دو نفر به من یه پی ام بدن حالا اینم ایمیل جدیدم 

mkh938@gmail.com

اگرم کسی اینارو میشناسه بهشون بگه 




تاريخ : یکشنبه 26 خرداد1392 | 19:50 | نویسنده : محسن |
بازگشتی دوباره...
هیس...!
سکوت را رعایت کن،این حرف خاطرات و زمان است...
روز هایی را به یاد می اورم که رد پاهایم را در دنیای مجازی پاک می کردم تا قلعه ای بر رویش بسازم...
هر چند در اخر قلعه به افق های دور دست شتافت،رد پاها در افکارم جاودان ماندند...!
ساعت ها می گذشت و به یک صفحه بی کلام خیره می ماندم تا شاید گوشه ای را به یاد بیاورم و چند کلمه ای تایپ شود...!
روز های سرد اوایل تا گرم اواخر...
از شراب قرمز تا اینجا...

(بازگشت دوباره ی شراب قرمز با عنوانی دیگر را به دوستان تبریک و به دشمنان تسلیت میگویم)
(شاهزاده ی تاریکی و شاهزاده ی نفرین شده یا به اختصار ش.ت و ش.ن) حتما سر بزنید اینم ادرس

تاريخ : یکشنبه 26 خرداد1392 | 18:58 | نویسنده : محسن |